میشه یه بار تو جمع وقتی یکی پروگری میکنه به جای اینکه من با جواب دادن یا سکوت جواب اش رو بدم تو کج کج نخندی یا سکوت نکنی؟ یعنی میشه یک بار یه چیزی بگی؟ میشه فقط یک بار من توی رابطه ام با تو احساس کنم که تو طرف منی؟ نه اینکه به طرفدار احتیاج داشته باشم، نه؛ فقط از تنها موندن تویه جمعی که از گشاده رویی و شوخ طبعی و رک بودن ام سوُاستفاده میکنن و بهم نیش و کنایه میزنن خسته شدم. نترس سکوتت نمی کُشدم . نه من یاد گرفتم که با ادمی مثل تو و در جمع هایی اینچننین به بقای خودم ادامه بدم و خودم بمونم. من شیوه بازی رو یاد گرفتم. من سیاست های ارزون و گرون رو یادگرفتم. نترس اگر دوباره سکوت کردی وقتی یکی با پررویی راجع به من به بقیه بگه: این باید یه بهانه ای برای غر زدن داشته باشه! اره نترس چون من بدتر از ایناشو دیدم و هنوز ازبین نرفتم.
خسته ام، وا مونده ام، ناسور شده رگ های تن ام از تنهایی، از اینکه فقط روی خودم حساب کنم توی این رابطه، از اینکه فاصله میگیرم ازت هر روز و تو میفهمی یا نمیفهمی برات فرقی نمیکنه و بدتر از اون برای خودم هم دیگه مهم نیست.
خیلی وقت که انتظارم از این رابطه صفر شده و یه چند وقتی هست که نابود شدن انتظارام امیدام رو از ام گرفته. خیلی وقت که دیگه توی دل ام اشوب نمیشه وقتی احساس تنهایی و بیکسی میکنم. خیلی وقته که ادم ها ظاهر مردهُ این رابطه ارو میبینن و فکر میکنن چه اروم، چه رابطهُ پخته ای، چقدر این دوتا فرق کردن با قبل... و من میدونم که این رابطه درون من مرده است. که قلب من یه جسده! خیلی وقت که نمیخوام با تو جایی برم یا که با تو دیده بشم، که نمیخوام خودم رو با تو ببینم، که شاید ادم ها یادشون بره که ما با هم ایم؛ که شاید واقعیت ای که در درون احساس اش میکنم شکل ظاهری اش هم درست بشه: که من تنها بشم، که حتی وقتی من هزار بهانه برای غر زدن دارم دیگه هیکلی نباشه که بخوام غرغرهامو توش بتپونم؛ که دیگه احدی نباشه که احساس گناه کنم از خودم بودن؛ که دیگه وجودی نباشه که من رو شرمندهُ وجودم بکنه. خیلی وقتِ که من از خود خودم، از تصویرم و از خاطرهُ خودم با تو بیزار.
خیلی وقت که میخوام دوباره همونی باشم که بودم. که کله شقی کنم که هزار بار رک تر و صادق ترو بیشیوه تر از اینی باشم که شدم. خیلی وقت که من خودم رو با تو گم کردم
...
خسته ام، وا مونده ام، ناسور شده رگ های تن ام از تنهایی، از اینکه فقط روی خودم حساب کنم توی این رابطه، از اینکه فاصله میگیرم ازت هر روز و تو میفهمی یا نمیفهمی برات فرقی نمیکنه و بدتر از اون برای خودم هم دیگه مهم نیست.
خیلی وقت که انتظارم از این رابطه صفر شده و یه چند وقتی هست که نابود شدن انتظارام امیدام رو از ام گرفته. خیلی وقت که دیگه توی دل ام اشوب نمیشه وقتی احساس تنهایی و بیکسی میکنم. خیلی وقته که ادم ها ظاهر مردهُ این رابطه ارو میبینن و فکر میکنن چه اروم، چه رابطهُ پخته ای، چقدر این دوتا فرق کردن با قبل... و من میدونم که این رابطه درون من مرده است. که قلب من یه جسده! خیلی وقت که نمیخوام با تو جایی برم یا که با تو دیده بشم، که نمیخوام خودم رو با تو ببینم، که شاید ادم ها یادشون بره که ما با هم ایم؛ که شاید واقعیت ای که در درون احساس اش میکنم شکل ظاهری اش هم درست بشه: که من تنها بشم، که حتی وقتی من هزار بهانه برای غر زدن دارم دیگه هیکلی نباشه که بخوام غرغرهامو توش بتپونم؛ که دیگه احدی نباشه که احساس گناه کنم از خودم بودن؛ که دیگه وجودی نباشه که من رو شرمندهُ وجودم بکنه. خیلی وقتِ که من از خود خودم، از تصویرم و از خاطرهُ خودم با تو بیزار.
خیلی وقت که میخوام دوباره همونی باشم که بودم. که کله شقی کنم که هزار بار رک تر و صادق ترو بیشیوه تر از اینی باشم که شدم. خیلی وقت که من خودم رو با تو گم کردم
...