Sunday, January 25, 2009

خودم و خودم

میشه یه بار تو جمع وقتی یکی پروگری میکنه به جای اینکه من با جواب دادن یا سکوت جواب اش رو بدم تو کج کج نخندی یا سکوت نکنی؟ یعنی میشه یک بار یه چیزی بگی؟ میشه فقط یک بار من توی رابطه ام با تو احساس کنم که تو طرف منی؟ نه اینکه به طرفدار احتیاج داشته باشم، نه؛ فقط از تنها موندن تویه جمعی که از گشاده رویی و شوخ طبعی و رک بودن ام سوُاستفاده میکنن و بهم نیش و کنایه میزنن خسته شدم. نترس سکوتت نمی کُشدم . نه من یاد گرفتم که با ادمی مثل تو و در جمع هایی اینچننین به بقای خودم ادامه بدم و خودم بمونم. من شیوه بازی رو یاد گرفتم. من سیاست های ارزون و گرون رو یادگرفتم. نترس اگر دوباره سکوت کردی وقتی یکی با پررویی راجع به من به بقیه بگه:‌ این باید یه بهانه ای برای غر زدن داشته باشه! اره نترس چون من بدتر از ایناشو دیدم و هنوز ازبین نرفتم.
خسته ام، وا مونده ام، ناسور شده رگ های تن ام از تنهایی، از اینکه فقط روی خودم حساب کنم توی این رابطه، از اینکه فاصله میگیرم ازت هر روز و تو میفهمی یا نمیفهمی برات فرقی نمیکنه و بدتر از اون برای خودم هم دیگه مهم نیست.

خیلی وقت که انتظارم از این رابطه صفر شده و یه چند وقتی هست که نابود شدن انتظارام امیدام رو از ام گرفته. خیلی وقت که دیگه توی دل ام اشوب نمیشه وقتی احساس تنهایی و بیکسی میکنم. خیلی وقته که ادم ها ظاهر مردهُ این رابطه ارو میبینن و فکر میکنن چه اروم، چه رابطهُ پخته ای، چقدر این دوتا فرق کردن با قبل... و من میدونم که این رابطه درون من مرده است. که قلب من یه جسده! خیلی وقت که نمیخوام با تو جایی برم یا که با تو دیده بشم، که نمیخوام خودم رو با تو ببینم، که شاید ادم ها یادشون بره که ما با هم ایم؛ که شاید واقعیت ای که در درون احساس اش میکنم شکل ظاهری اش هم درست بشه: که من تنها بشم، که حتی وقتی من هزار بهانه برای غر زدن دارم دیگه هیکلی نباشه که بخوام غرغرهامو توش بتپونم؛ که دیگه احدی نباشه که احساس گناه کنم از خودم بودن؛ که دیگه وجودی نباشه که من رو شرمندهُ وجودم بکنه. خیلی وقتِ که من از خود خودم، از تصویرم و از خاطرهُ خودم با تو بیزار.

خیلی وقت که میخوام دوباره همونی باشم که بودم. که کله شقی کنم که هزار بار رک تر و صادق ترو بیشیوه تر از اینی باشم که شدم. خیلی وقت که من خودم رو با تو گم کردم

...


Thursday, January 22, 2009

مداوم

فیلسوفی که من باشم:
چی میخوام؟ چه ام شده؟ چرا اروم ندارم؟ چیزی رو میخوام که هیچ کس نمی تونه بهم بده. باید خودم دست به کار بشم. تاوقتی پیگیر و مدام دنبال اش نباشم به دست نمیاد و تاوقتی هم که گیرش نیارم اروم نمیشم
...

Saturday, January 17, 2009

خربزه با بهار

از بس خربزه خوردم گلوم میسوزه ... من بیشتر هم هندونه خورم تا خربزه خور ولی نمیدونم یهو چی شد. مثل او پسر بلونده با چشم های سبز که نمیدونم اصلا چرا باهاش دوست شده بودم چون من اصولا از پسر های چشم ابرو مشکی بیشتر خوشم میاد تا چشم سبز ولی اونبار هم نمیدونم چی شده بود

خدا کنه این گلو درد از بین بره زود از پسر چشم سبز اعصاب خوردکن تره

...

Friday, January 2, 2009

فرار برقرارم نمیکند

پوستم کش امده،
صورتم ورم کرده،
از حلقهُ موهای بهم گوریده ام فراری ام؛
از صبح
از بوی دود
از جوش های سر سیاه روی دماغ ام
از حقیقت اینه های بزرگنما
از خودم فراری ام

ولی میدانم
از دردی که میکشم
فرار برقرارام نمیکند
...