Thursday, April 23, 2009

گلوی سرد

سردی نوشابه همینطور که از گلوم پایین میره رد سردی از عرق جا میذاره رو پشتم.
این روز ها به تو فکر میکنم و به درد دست ات و به زبونی که بند امده از دلی تنگ و دردی مستمر.
تو دلم با تو حرف میزنم، همونطور که با اصغر. انگار تو رو هم از من گرفتن!

توی این فاصله لعنتی گم شدم و تو رو هم گم کردم؛
چرا من اینقدر دیر پیدات کردم؛
چرا موسیقی ات رو دیر شنیدم؛
چراهمخونی امون ما رو زودتر همزبون نکرد

داداشی، اخه چرا؟
...

0 comments: