Thursday, October 23, 2008
Tuesday, October 14, 2008
خواب
خواب ام میاد بشدت: نتیجهُ کلاس با بچه های زیر لیسانس همین است دیگه: من بدبخت بعد ار ۴۹ ساعت بیخوابی و یه پرزنتیشنِ خوب دارم از خواب می میرم
...
Friday, October 10, 2008
برای گلی
گلشیفته فراهانی شده بحث داغ یه سری از بلاگ های فارسی:
خوب اولش یه جورایی همه خوشحال بودند و شاید هم هستند که در فیلمی از ریدلی اسکات که ترجمهُ دم دستی اسم اش میشه (انبوه دروغ ها یا مجموعهُ دروغ ها) بازی کرده و خلاصه همه برای هم لینک تریلر و تبلیغ فیلم رو ایمل میکردند و از احساس خوشی کیفور بودند ...
بعدش هم که در فرودگاه مهر اباد مانع خروج گلشیفته شدند همه باز به صدا در امدند و تا حدی هم اعتراض کردند که چرا و باید بذارند بره و خود من هم که اعصاب ام خورد بود همش میگفتم: بیا هنرمندا دیگه اشکارا شدند بردهُ وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی! که خوب بالاخره اومد بیرون ...
تا همین چندی پیش گلشیفته بود محل افتخار ملت تا اینکه بی روسری برای اکران خصوصی فیلم اش ظاهر شد: دیگه کمترین نشانه ناخرسندی ملت بلاگستان این بود که بهش بگن وای که چقدر بی روسری زشت شده و اصلا نمی دونه چه لباسی بپوشه چون تازه اومده خارج و یکی هم این وسط گفته بود که خیلی کار بدی کرده روسری ش رو برداشته نه تنها بهش نمیاد بلکه راه بقیه رو هم به هالیود بسته ...:
و حالا نظرات خواهر شوهری بنده:
اولاً گلشیفتهُ فراهانی حداقل دراین سه سال اخیر سفر های طولانی به اروپا داشته بجز برای فیلم برداری این فیلم!
بعد هم همین که انصافاً اگر یه چیزی با سلیقهُ ما جور نیاد طرف کار خیلی بدی کرده؟ جالب اینجاست که ما فکر میکنیم به محض اینکه بگیم: اااا خوب به نظر من و با سلیقهُ شخصی من با حجابش با بی حجابش بدتر بود : دیگه لازم نیست مسوُ ل حرف زدن مون و منطق و استدلال مون باشیم: که خوب نظر شخصی ما محترمه دیگه نه: والا اگر هیچ وقت سلیقهُ خودتون رو بازیافت نکنین و اجازهُ انتقاد کردن رو در مورد دوست دارم و دوست ندارم ها تون ندین که از رکود میپوسین: حداقل خودتون هر بچند و قت یع باز بینی بکنید در سلیقه اتون: بخدا که چقدر راحت ادم فکر کنه این دلیل کافی و موجه که: چون دوست دارم میکنم یا چون دوست ندارم نمیکنم!
بعد هم عادت کردین به یه قیافه ترک عادت ازارتون داده بکنار با چه معیاری دارین گلی رو با بقیهُ بازیگرای هالیوود مقایسه میکنید: ایا تا بحال مراسم ساندنس فیلم فستیوال رو دیدن: تا حالا دیدین که بازیگرا و فیلم ساز های مستقل چطوری تو جشن هاشون لباس می پوشند: ایا احتمال اش رو هم نمیدین که یه ادمی نخواد به نرم هالیوود اونم برای پریمیر فیلمش لباس بپوشه؟
بعد هم اینکه شما که بادقت فیلم ها و مصاحبه هاش رو دنبال میکنید نمیگید با وجود تجربهُ کوتاهش در زبان انگلیسی چقدر ارام و سنجیده و حرف زد و بسیار کم غلط بود انگلیسی حرف زدنش؛ یعنی لباس اش ایراد داره بیشتر چون تازه وارده و اینا ولی حرف زدنش رو حتی بروی خودتون هم نمیارین که کم تجربه و تازه وارده! حالا که دارین ظاهرش رو مورد بررسی قرار میدین و نه هنرش رو (که من واقعا نمیدونم چطور اینها تفکیک میشن اون هم در هنر های دراماتیک و اون هم بازیگری) حرف زدنش هم جزی از فرم ظاهری اشِ دیگه: به این میگن فقط نصفهُ خالی لیوان رو دیدن!
بعد هم برای اون کسای که فکر میکنن گلی راه بقیه ارو به هالیوود بسته: بگم که کی دیدن هنرمندی یا متخصصی که در سطح بین المللی مطرح میشه از ایران ( چه بعد و چه قبل از انقلاب) بخصوص راه رو بسته با شه برای بقیه: ببخشید مرد و زن هم نداره: کیارستمی راه و بسته یا سوسن تسلیمی یا نیکی کریمی یا سمیرا و محسن مخملباف: ببخشیدها خانم شیرین عبادی راه رو برای شما بستند؟ و الا شما تا الان نوبل گرفته بودید؟
یعنی کسی که اندکی با سیستم های کاری و دانشگاهی خارج از ایران بخصوص اروپا و امریکا اشنا باشه میدونه: که امسال اگر به یک ایرانی پذیرش دادند و کارش به خوبی کارنامه و مدارک اش بود سال بعد به سه تا ایرانی پذیرش میدن:
حضور ایرانی های متخصص در عرصه های بین المللی - چه هنری باشند وچه نباشند و بله من شیر مادرم بهم تلخ اگر هنرها رو تخصص ندونم - نتنها راه بقیه رو نبسته بلکه راه رو گشوده:
و صد البته ممکن است وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سخت بگیره اول به خود گلی و احتمالا خانوادش بعد هم به بقیه: ولی مگه شما تازه بدنیا امدید: میدونید چقدر از هنرمندای ما ممنوع الخروج اند با اذیت میشوند هر بار که به سفر خارجی دارند یعنی خانم روزنامه نگار عزیز اگر جلوی شما رو گرفتن و به شما گفتن تقصیر گلشیفتهُ فراهانی بوده باور نکن و اینقدر ساده بین نباش!
اگر تابحال هنرمندا بردهُ وزارت ارشاد اسلامی بودند در ایران : شما با این شیوه اتون اون ها رو بردهُ ملت هم کردید
...
دل من رو برای دخترک زیرک و شاد و خنده روی پشت پیانو تنگ کردید؛ برای گلی با موهای فرفری نازش که خیلی از استاندارد های هالیوودی دلربا تره چه از زیر روسری اش بزنه بیرون چه نه
...
خوب اولش یه جورایی همه خوشحال بودند و شاید هم هستند که در فیلمی از ریدلی اسکات که ترجمهُ دم دستی اسم اش میشه (انبوه دروغ ها یا مجموعهُ دروغ ها) بازی کرده و خلاصه همه برای هم لینک تریلر و تبلیغ فیلم رو ایمل میکردند و از احساس خوشی کیفور بودند ...
بعدش هم که در فرودگاه مهر اباد مانع خروج گلشیفته شدند همه باز به صدا در امدند و تا حدی هم اعتراض کردند که چرا و باید بذارند بره و خود من هم که اعصاب ام خورد بود همش میگفتم: بیا هنرمندا دیگه اشکارا شدند بردهُ وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی! که خوب بالاخره اومد بیرون ...
تا همین چندی پیش گلشیفته بود محل افتخار ملت تا اینکه بی روسری برای اکران خصوصی فیلم اش ظاهر شد: دیگه کمترین نشانه ناخرسندی ملت بلاگستان این بود که بهش بگن وای که چقدر بی روسری زشت شده و اصلا نمی دونه چه لباسی بپوشه چون تازه اومده خارج و یکی هم این وسط گفته بود که خیلی کار بدی کرده روسری ش رو برداشته نه تنها بهش نمیاد بلکه راه بقیه رو هم به هالیود بسته ...:
و حالا نظرات خواهر شوهری بنده:
اولاً گلشیفتهُ فراهانی حداقل دراین سه سال اخیر سفر های طولانی به اروپا داشته بجز برای فیلم برداری این فیلم!
بعد هم همین که انصافاً اگر یه چیزی با سلیقهُ ما جور نیاد طرف کار خیلی بدی کرده؟ جالب اینجاست که ما فکر میکنیم به محض اینکه بگیم: اااا خوب به نظر من و با سلیقهُ شخصی من با حجابش با بی حجابش بدتر بود : دیگه لازم نیست مسوُ ل حرف زدن مون و منطق و استدلال مون باشیم: که خوب نظر شخصی ما محترمه دیگه نه: والا اگر هیچ وقت سلیقهُ خودتون رو بازیافت نکنین و اجازهُ انتقاد کردن رو در مورد دوست دارم و دوست ندارم ها تون ندین که از رکود میپوسین: حداقل خودتون هر بچند و قت یع باز بینی بکنید در سلیقه اتون: بخدا که چقدر راحت ادم فکر کنه این دلیل کافی و موجه که: چون دوست دارم میکنم یا چون دوست ندارم نمیکنم!
بعد هم عادت کردین به یه قیافه ترک عادت ازارتون داده بکنار با چه معیاری دارین گلی رو با بقیهُ بازیگرای هالیوود مقایسه میکنید: ایا تا بحال مراسم ساندنس فیلم فستیوال رو دیدن: تا حالا دیدین که بازیگرا و فیلم ساز های مستقل چطوری تو جشن هاشون لباس می پوشند: ایا احتمال اش رو هم نمیدین که یه ادمی نخواد به نرم هالیوود اونم برای پریمیر فیلمش لباس بپوشه؟
بعد هم اینکه شما که بادقت فیلم ها و مصاحبه هاش رو دنبال میکنید نمیگید با وجود تجربهُ کوتاهش در زبان انگلیسی چقدر ارام و سنجیده و حرف زد و بسیار کم غلط بود انگلیسی حرف زدنش؛ یعنی لباس اش ایراد داره بیشتر چون تازه وارده و اینا ولی حرف زدنش رو حتی بروی خودتون هم نمیارین که کم تجربه و تازه وارده! حالا که دارین ظاهرش رو مورد بررسی قرار میدین و نه هنرش رو (که من واقعا نمیدونم چطور اینها تفکیک میشن اون هم در هنر های دراماتیک و اون هم بازیگری) حرف زدنش هم جزی از فرم ظاهری اشِ دیگه: به این میگن فقط نصفهُ خالی لیوان رو دیدن!
بعد هم برای اون کسای که فکر میکنن گلی راه بقیه ارو به هالیوود بسته: بگم که کی دیدن هنرمندی یا متخصصی که در سطح بین المللی مطرح میشه از ایران ( چه بعد و چه قبل از انقلاب) بخصوص راه رو بسته با شه برای بقیه: ببخشید مرد و زن هم نداره: کیارستمی راه و بسته یا سوسن تسلیمی یا نیکی کریمی یا سمیرا و محسن مخملباف: ببخشیدها خانم شیرین عبادی راه رو برای شما بستند؟ و الا شما تا الان نوبل گرفته بودید؟
یعنی کسی که اندکی با سیستم های کاری و دانشگاهی خارج از ایران بخصوص اروپا و امریکا اشنا باشه میدونه: که امسال اگر به یک ایرانی پذیرش دادند و کارش به خوبی کارنامه و مدارک اش بود سال بعد به سه تا ایرانی پذیرش میدن:
حضور ایرانی های متخصص در عرصه های بین المللی - چه هنری باشند وچه نباشند و بله من شیر مادرم بهم تلخ اگر هنرها رو تخصص ندونم - نتنها راه بقیه رو نبسته بلکه راه رو گشوده:
و صد البته ممکن است وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سخت بگیره اول به خود گلی و احتمالا خانوادش بعد هم به بقیه: ولی مگه شما تازه بدنیا امدید: میدونید چقدر از هنرمندای ما ممنوع الخروج اند با اذیت میشوند هر بار که به سفر خارجی دارند یعنی خانم روزنامه نگار عزیز اگر جلوی شما رو گرفتن و به شما گفتن تقصیر گلشیفتهُ فراهانی بوده باور نکن و اینقدر ساده بین نباش!
اگر تابحال هنرمندا بردهُ وزارت ارشاد اسلامی بودند در ایران : شما با این شیوه اتون اون ها رو بردهُ ملت هم کردید
...
دل من رو برای دخترک زیرک و شاد و خنده روی پشت پیانو تنگ کردید؛ برای گلی با موهای فرفری نازش که خیلی از استاندارد های هالیوودی دلربا تره چه از زیر روسری اش بزنه بیرون چه نه
...
Thursday, October 9, 2008
سرطانِ جون- ترسی
من از اینایی هستم که وقتی دلم درد میگیره فکر میکنم سرطان روده دارم، ولی خوب چون به جون ترسی خودم واقف ام زیاد بلند بلند نمیگم که من سرطان دارم و دارم میمیرم. احتمال میدم یه ذره از این ترسِ جون مال یه درصدی از ژن ام هست که کاشونی هستش!
بماند گفتم بیام نتیجهُ پزشکی جدیدم رو اعلام کنم که الان یک طرف لپ ام یک هفته است که درد میکنه انگار که افت زده باشه: و من کم کم دارم به این نتیجه میرسم که سرطان لثه گرفتم
...
راستی خاله کوچولوم خواب من رو دیده بوده که رنگ ام سبز و کبود شده مثل مرده ها: و من بهش میگم که حالم خیلی بده ( انگار که با اون رنگ سبز امکان اینکه خوب باشم هم میداده) بعد میگه چرا خاله؟ من هم میگم: چون بابایی ام رو تو ماشین دیدم تنها بوده و مامانم باهاش نبوده من حالم بد شده که مامانم کجاست: حالا جالبِ که همهُ اینا رو تو بیمارستان میگفتم و تمام این مدت هم مامان موشی بالای سرم بوده و خاله ام میگفته این بچه کور شده مامان شو نمیبینه!
...
بیا سرطان چشم هم گرفتیم
...
بماند گفتم بیام نتیجهُ پزشکی جدیدم رو اعلام کنم که الان یک طرف لپ ام یک هفته است که درد میکنه انگار که افت زده باشه: و من کم کم دارم به این نتیجه میرسم که سرطان لثه گرفتم
...
راستی خاله کوچولوم خواب من رو دیده بوده که رنگ ام سبز و کبود شده مثل مرده ها: و من بهش میگم که حالم خیلی بده ( انگار که با اون رنگ سبز امکان اینکه خوب باشم هم میداده) بعد میگه چرا خاله؟ من هم میگم: چون بابایی ام رو تو ماشین دیدم تنها بوده و مامانم باهاش نبوده من حالم بد شده که مامانم کجاست: حالا جالبِ که همهُ اینا رو تو بیمارستان میگفتم و تمام این مدت هم مامان موشی بالای سرم بوده و خاله ام میگفته این بچه کور شده مامان شو نمیبینه!
...
بیا سرطان چشم هم گرفتیم
...
Labels:
از در و دیوار,
کابوس و رویا
Wednesday, October 8, 2008
ناسور
بماند که تنهایی هم برای خودش یه دنیایی داره!
دیروز که رفتم خرید دلم خواست که سبزیِ کوکو بخرم بجای سبزی قرمه. دلم نیومد: محسن و شنتیا جفت شون کشته مردهُ قرمه اند. رفتم روزنامه های صبح و بگیرم برای مامان موشی که وقتی از مسافرت برمیگرده داشته باشه همه ارو: روزنامه ها رو حتی اگر یه ذره هم اصلاح طلبی باشند هر روز می گیریم، فقط گاهی روز ها مجله هایی هم بهشون اضافه میشه که خوب به مرحمت اقایان از ما بهتران الان تعداد خیلی کمی روزنامه میاد خونهُ ما که خوب هیچ وقت هم بیرون نمیره! راستش من یه ذره ته دل ام خوشحال شدم که یه سری روزنامه ها رو بستن: فکرش رو بکنید با قوم و قبیلهُ همه-چیز- جمع -کنِ من اگر این روزنامه ها ادامه میدادن به چاپ شدن تا الا دیگه جایی برای ما تو خونه نبود! ولی بی خیال تنگی فضای زندگی؛ اصحاب مطبوعات خیال اشان راحت که تا پول در رگ خانوادهُ ماست ما روزنامهُ درست و درمان رو خریداریم!
دیشب از زور تنهایی کف اشپزخونه رو شستم؛ شقا اومد پایین. اونم بیخواب شده بود. انگار مامان موشی خواب ما رو هم با خودش برده سفر. بعد از بشور و بساب چایی و پولکی یه بهم چسبیده خوردیم با شقا. تو هوای تهرون پولکی ها بهم میچسبند: اصفهان حتمی خشکتره! شقا خسته بود زود رفت. نوبتِ پتو چهارخونهُ روی بابا افتاد: مامان بزرگی ام همیشه میگفت - یعنی تا وقتی که حواسش به جا بود - که روی شکم پسر شو بندازیم، چون شکمِ بابایی از بچگی ضعیف بوده و همیشه از شکم سرما میخورده. با این حرفِ مامان بزرگی این کار هر شبِ که وقتی پسر ارشد مقابل تلویزیون بخواب میره نوهُ دخترِ ارشد پتوی چهارخونهُ نساجی فومنات گیلان رو روی بابایی اش میندازه!
بعد از مسواک و بد و بیراه به لثه های ناسورم رفتم بخوابم؛ تو خواب داداشِ اقا خرگوشه از راه میرسه خونه قدیمی یه مادر جون و یه راست میره تو حمام، طبقهُ دوم خونه کنار اتاق اقاجان. و در همین حین مبایل اش که بیرونِ حمامِ شروع میکنه به زنگ زدن. این دادشِ اقا خرگوشِ در واقعیت خیلی حمام های طولانی داره و خوب متاسفانه من در خواب به اون واقعیت واقف بودم! و مجبورام یه جوری به صدای مزاحم زنگ مبایل جواب بدم: تا میام مبایل و بردارم قطع میشه و می بینم که یه پیام از خود اقا خرگوش است - حال من هر لحظه بدتر میشه چون من اصلاً مشتاق دیدن اقا خرگوشِ نیستم - و حالا یه پیام اومده که اونم داره میاد خونهُ قدیمیِ مادر جون که بره حمام: اینکه من چطور پیام رو دریافت کردم نمیدونم ولی میدونم که بهم ریخته بودم که حالا چرا همه می خوان بیان تو این خونه برن حمام! بماند!او امد من محو شدم و از یه جای دور می دیدمش... از صدای زنگ ساعت از خواب پریدم: بعدش هر چقدر بزور چشمام رو بستم ندیدمش. لثه هام هنوز درد میکردند
...
دیروز که رفتم خرید دلم خواست که سبزیِ کوکو بخرم بجای سبزی قرمه. دلم نیومد: محسن و شنتیا جفت شون کشته مردهُ قرمه اند. رفتم روزنامه های صبح و بگیرم برای مامان موشی که وقتی از مسافرت برمیگرده داشته باشه همه ارو: روزنامه ها رو حتی اگر یه ذره هم اصلاح طلبی باشند هر روز می گیریم، فقط گاهی روز ها مجله هایی هم بهشون اضافه میشه که خوب به مرحمت اقایان از ما بهتران الان تعداد خیلی کمی روزنامه میاد خونهُ ما که خوب هیچ وقت هم بیرون نمیره! راستش من یه ذره ته دل ام خوشحال شدم که یه سری روزنامه ها رو بستن: فکرش رو بکنید با قوم و قبیلهُ همه-چیز- جمع -کنِ من اگر این روزنامه ها ادامه میدادن به چاپ شدن تا الا دیگه جایی برای ما تو خونه نبود! ولی بی خیال تنگی فضای زندگی؛ اصحاب مطبوعات خیال اشان راحت که تا پول در رگ خانوادهُ ماست ما روزنامهُ درست و درمان رو خریداریم!
دیشب از زور تنهایی کف اشپزخونه رو شستم؛ شقا اومد پایین. اونم بیخواب شده بود. انگار مامان موشی خواب ما رو هم با خودش برده سفر. بعد از بشور و بساب چایی و پولکی یه بهم چسبیده خوردیم با شقا. تو هوای تهرون پولکی ها بهم میچسبند: اصفهان حتمی خشکتره! شقا خسته بود زود رفت. نوبتِ پتو چهارخونهُ روی بابا افتاد: مامان بزرگی ام همیشه میگفت - یعنی تا وقتی که حواسش به جا بود - که روی شکم پسر شو بندازیم، چون شکمِ بابایی از بچگی ضعیف بوده و همیشه از شکم سرما میخورده. با این حرفِ مامان بزرگی این کار هر شبِ که وقتی پسر ارشد مقابل تلویزیون بخواب میره نوهُ دخترِ ارشد پتوی چهارخونهُ نساجی فومنات گیلان رو روی بابایی اش میندازه!
بعد از مسواک و بد و بیراه به لثه های ناسورم رفتم بخوابم؛ تو خواب داداشِ اقا خرگوشه از راه میرسه خونه قدیمی یه مادر جون و یه راست میره تو حمام، طبقهُ دوم خونه کنار اتاق اقاجان. و در همین حین مبایل اش که بیرونِ حمامِ شروع میکنه به زنگ زدن. این دادشِ اقا خرگوشِ در واقعیت خیلی حمام های طولانی داره و خوب متاسفانه من در خواب به اون واقعیت واقف بودم! و مجبورام یه جوری به صدای مزاحم زنگ مبایل جواب بدم: تا میام مبایل و بردارم قطع میشه و می بینم که یه پیام از خود اقا خرگوش است - حال من هر لحظه بدتر میشه چون من اصلاً مشتاق دیدن اقا خرگوشِ نیستم - و حالا یه پیام اومده که اونم داره میاد خونهُ قدیمیِ مادر جون که بره حمام: اینکه من چطور پیام رو دریافت کردم نمیدونم ولی میدونم که بهم ریخته بودم که حالا چرا همه می خوان بیان تو این خونه برن حمام! بماند!او امد من محو شدم و از یه جای دور می دیدمش... از صدای زنگ ساعت از خواب پریدم: بعدش هر چقدر بزور چشمام رو بستم ندیدمش. لثه هام هنوز درد میکردند
...
Labels:
دل تنگی,
مامان موشی,
کابوس و رویا
Sunday, October 5, 2008
چاییده گی
حالم یه جورایی بده
شاید چون رو شام پرگوشت دیشب، امروز ۷ تا خیار با پوست خوردم،نمی دونم والا ولی میتونه هم بخاطر شستن حوض باشه: با شنتیا ماهی ها رو از تو حوض گرفتیم و اب حوض و کشیدیم و شستیم واب تازه توش ریختیم! شایدم بخاطر نشستن جلوی تلویزیون با حولهُ نمدارِ یا اینکه برای دوهفته نمیتونم با مامان موشی ام حرف بزنم چون رفته مسافرت و تلفن هم نمیتونه بزنه خلاصه اش که حالم یه جوریه و توی توی دلم انگار که چاییده!
یه ذره هم دلم برای نوشتن تنگ شده: یه ذره هم تنهاتر شدم که زیاد هم بد نیست فقط وقتی دلت میچاد هیچ کس نیست بهت نبات داغ و عرق نعنا بده
...
شاید چون رو شام پرگوشت دیشب، امروز ۷ تا خیار با پوست خوردم،نمی دونم والا ولی میتونه هم بخاطر شستن حوض باشه: با شنتیا ماهی ها رو از تو حوض گرفتیم و اب حوض و کشیدیم و شستیم واب تازه توش ریختیم! شایدم بخاطر نشستن جلوی تلویزیون با حولهُ نمدارِ یا اینکه برای دوهفته نمیتونم با مامان موشی ام حرف بزنم چون رفته مسافرت و تلفن هم نمیتونه بزنه خلاصه اش که حالم یه جوریه و توی توی دلم انگار که چاییده!
یه ذره هم دلم برای نوشتن تنگ شده: یه ذره هم تنهاتر شدم که زیاد هم بد نیست فقط وقتی دلت میچاد هیچ کس نیست بهت نبات داغ و عرق نعنا بده
...
Saturday, October 4, 2008
دنیای سورئال ما
طرف تو بلاگ اش نوشته بود:
ملت واقعا ندید بدیدن ها؛ یعنی واقعاً ها یک چیزی میگم یک چیزی میشنوید!
جالب اینه که دو تا پست های قبلی اش بودند:
این جمله: از دست شما ها شب و روز ندارم؛ حتی یه خواب سورئالیستی باحال هم نمی تونم ببینم!
و این جمله: دوست دارم هرچی که میخوام این جا بنویسم!
با مزه اش این بود که حدود های ۶۰ تا کامنت و نظر داشت برای هر کدوم این پست هاش و اکثر نظر ها اینجوری بود:
ای وای ببخشید نذاشتم خوب بخوابی و: حتما بنویس با پشتکار! و: ایکس عزیز همیشه از خوندن نوشته های عمیق ات لذت میبرم
نتیجهُ خواهر شوهری این هفته:
بعضی چیز های واقعی رو فقط در دنیای مجازی می شه دید: مثل همینکه چقدر ادم بیکار تو دنیا هستند که خدا رو شکر بیشتر سرشون رو به دنیای مجازی گرم میکنند
...
Subscribe to:
Posts (Atom)