Wednesday, July 30, 2008

نسبت اعتیاد به ادرار *

وقتی جیش ات داره میریزه ولی نمیتونی از پای این کامپیوترِ لعنتی بلند بشی باید بفهمی که معتاد شدی بهش

...

* پی نوشت: شاید هم نسبت ادرار به اعتیاد

Thursday, July 24, 2008

ملجوج و هراسیده

احساس های من:

ساخت انسان:
اگر با کسی همکاری میکنی که همیشه همهُ کارهاشو دیر تحویل میده و با این نامنظم بودن و کند بودنش تو رو هم تحت تاثیر قرار میده تازه میفهمی که چرا من از خودم ملجوج ام که از اول بطرف نگفتم که من عجله دارم.

ساخت طبیعت:
اسمون پر از رعد: شب مثل روز شده و روز انگار که شبِ: اصلا تعجب نمی کنم که همه امون از انسان اولیه تا اخیرترین نوع اش از رعد و برق میترسیم. بعد از موج های مرتفع برای من رعد و برق مخوف ترین اتفاق طبیعت ست
...

Tuesday, July 22, 2008

چرا تهدید ؟

از بس خسته ام خواب از سرم پریده:

از تهیدید شدن بسیار بدم میاد؛ چون فکر میکنم هیچ کس در مقامی نیست که بخواد منی رو که سالهاست از ۱۸ سالگی ام گذشته تهدید کنه. ولی با وجود اینکه خیلی از تهدید شدن بدم میاد خودم خیلی راحت بقیه رو تهدید میکنم.

بقیه رو تهدید میکنم چون میتونم، چون زورم میرسه و میبینم که تهدید کردن کار خودش رو میکنه و من رو به نتیجه میرسونه. فکر میکنم بقیه رو هم به نتیجه میرسونده و میرسونه که ازش استفاده میکنند.

ولی واقعا اخر عاقبت نداره؛ نه برای منی که بخودم اجازه میدم بقیه رو تهدید کنم و نه برای اونی که جرآت میکنه من رو تهدید کنه...

نه اخر عاقبت خوش نداره: تهدید کردن رو باید کنار بگذارم شاید بقیه هم دیگه بخودشون اجازه ندن که من رو تهدید کنند.

* ببخشید که اینقدر محاوره ای مینویسم خودم لجم میگیره از کسایی که مینویسن خواهشاً و امکاناً اون هم تو تحقیق های دانشگاهی شون. و اینجا هم بیشتر از او خط ؛ میرسونده و میرسونه و .. بدم میاد.خفن فرمالیست ام ها

...

Saturday, July 19, 2008

هامون به دریا رفت

آصلا باورم نمیشه: میدونستم که مریض بوده ولی مردن رو باورم نمیشه. خسرو شکیبایی محبوب ترین بازیگر من نبود ولی برای من هامون مهرجویی بدون شکیبایی هامون نمیشد. کارش درست بود بخصوص وقتی که با کارگردان خوبی کار میکرد. همین چندشب پیش فیلم اتوبوس شب رودیدم. حیف که رفت. زود بود

...

Thursday, July 17, 2008

در پیتی


براتون پیش اومده وقتایی که میخوای یکی رو نبینی ولی در عین حال میخوای بهش بفهمونی که نمیخوای ببینیش؟ لعنتی، همیشه هم گند میخوره بهش. با اینکه میدونم این رفتار در پیتی و جلفِ ولی باز هم وقتایی شده که بخوام اینجوری رفتار کنم و باز هم گند خورده بهش. آه.

دیگه اینکه یه یارو پسر خل و چلی تو این دانشکدهُ زبان و ادبیات روسی هست که میدونه من از ساختمون اینگلیسی میام و یه کلاس دارم اینجا. هروقت هم من رو میبینه از هولش با من اینگلیسی حرف میزنه. امروز که دنبال اب سردکن میگشت و اینگلیسی پروند میخواستم بهش بگم: جزغل میدونم که انگلیسی حالیته... عجب گیری افتادیم والا!


*جزغل دیکته اش چطوریه؟ به معنی همون جوجه دیگه


Tuesday, July 15, 2008

داغی

دلم درد میکنه شدید: از اون پریود های تخمی شدم. دارم غذا هم میپزم. شنتیا هم طفلی تب کرده. شقا هم رفته سر صحنه نیست.
برم به پیاز داغ ام سر بزنم. سرم گُر گرفته

...

Monday, July 14, 2008

اتوبوس شب، کیومرث پوراحمد

یه خروار ایمل باید بزنم که هی پشت گوش انداختم. یه عالمه هم دلهره دارم برای ترم اینده: هنوز هم ثبت نام نکردم.

امروز فیلم اتوبوس شب کیومرث پوراحمد رو دیدم. کلی من رو یاد فیلم های اندره وایدا انداخت. سیاه سفید بودنش رو دوست داشتم. مهمتر از اون اینکه نقش های بازیگرای معروفش نقش های قهرمانی و پرملات نبودن و واقعا باید طرف جون میکند تا بازی خوب ارائه بده. و خوب همه بازی ها خوب بود. راجع به لهجهُ عربی شون نمیدونم چقدر عراقی بود که اگر بوده دیگه واقعا فیلمِ خوبی بوده.

از اتوبوس شب بیشتر از فیلمِ شب یلدا، که اون هم خودش فیلم خوبی بود، خوش ام اومد. ولی کلاً پور احمد زده تو کارِ شب ؛ فیلم بعدیش میشه یه چیزی تو مایه های شب و مه و زاینده رود و اینها

....

حرف زور را نادیده و ناشنیده می انگاریم

این شنتیا وقتی دعواش کنی یا حرف زور بهش بزنی خیلی راحت نادیده ات میگیره. واقعا شیوهُ خوبی یه من هم باید با ادم هایی که زورگویی در بطن منطق اشون وجود داره اینکارو بکنم. قشنگ و ملوس نشنیده بگیرم.

به قول حاج رضا مارمولک: خیلی باحاله ها

...

Saturday, July 12, 2008

ذرت و دندان

ذرت خوردن تحت هر سیستم عاملی عذابی ست بر دندان های من: چه ابپزش، چه بلال اش، چه دونهُ دونه اش، چه چس فیل اش همیشه پوسته اش لابلای دندون هام گیر میکنه.

البته هنوز من پوره اش رو امتحان نکرده ام، که میگن خوشمزه تر از پورهُ سیب زمینی ست ولی مزاحمت اش برای دندون رو نمیدونم چقدره؟



Friday, July 11, 2008

راحتی در برابر درستی؟


چی شده که هی اشک تو چشمام جمع میشه؟ هفتهُ سختی بود برام: احساس میکنم که ادم ها بدشون میاد از سادگی که به رابطه های پیچیده بیشتر باور دارند. که اگه ساده با اون ها برخورد کنی حرف هات رو باور نمیکنند که بنظرشون کلیشه میشی. گاهی فکر میکنم که انعکاس برخوردهای تندشون رو نمی بینند و به راحتی به شیوه ای رفتار میکنند که اگر با خودشون رفتار بشه منتقدش هستند.

چی شده که هی اشک تو چشمام جمع میشه؟ هفتهُ راحتی نبود: ولی این سختی کمک بزرگی بود که بفهمم که به شیوه های درست عمل کردن و برخورد درست داشتن با مسائل و مشکلات اسون و راحت نیست و گاهی باید از خود بگذریم تا رفتار درست رو داشته باشیم. و دیدم که اسون ترین راه در اکثر موارد بهترین راه نیست.

چی شده که هی اشک تو چشمام جمع میشه و من هی دلم هوای شنتیای خیالم رو میکنه؛ که بیاد و من و با حرف های خوشمزه اش بخندونه.

چی شده که هی اشک تو چشمام جمع میشه؟ دوباره مثل دوران دبیرستان ام ارزو کردم که زشت بودم: اخ که اگه زشت بودم بقیه حرف هام و میشنیدن و عمل ام رو میدیدن: اخ که اگر صورت ام میذاشت با من بخاطر درستی نظرم موافقت میشد و مخالفت ها و انتقادات بیشتر بر اساس منطق و استدلال بود تا حسادت و بغض شخصی.

چی شده که با تمام این ها منِ عجول فکر میکنم اگر زمان بگذره و من صبوری کنم همه چیز بهتر میشه...

چی شده که من رو به انتظار هفته های نیومده نشونده؟