Thursday, October 9, 2008

سرطانِ جون- ترسی

من از اینایی هستم که وقتی دلم درد میگیره فکر میکنم سرطان روده دارم، ولی خوب چون به جون ترسی خودم واقف ام زیاد بلند بلند نمیگم که من سرطان دارم و دارم میمیرم. احتمال میدم یه ذره از این ترسِ جون مال یه درصدی از ژن ام هست که کاشونی هستش!
بماند گفتم بیام نتیجهُ پزشکی جدیدم رو اعلام کنم که الان یک طرف لپ ام یک هفته است که درد میکنه انگار که افت زده باشه: و من کم کم دارم به این نتیجه میرسم که سرطان لثه گرفتم

...

راستی خاله کوچولوم خواب من رو دیده بوده که رنگ ام سبز و کبود شده مثل مرده ها: و من بهش میگم که حالم خیلی بده ( انگار که با اون رنگ سبز امکان اینکه خوب باشم هم میداده) بعد میگه چرا خاله؟ من هم میگم: چون بابایی ام رو تو ماشین دیدم تنها بوده و مامانم باهاش نبوده من حالم بد شده که مامانم کجاست: حالا جالبِ که همهُ اینا رو تو بیمارستان میگفتم و تمام این مدت هم مامان موشی بالای سرم بوده و خاله ام میگفته این بچه کور شده مامان شو نمیبینه!
...
بیا سرطان چشم هم گرفتیم

...

0 comments: