Sunday, August 10, 2008

صبر و حوصله


بچه که بودم از۵ تا ۱۲ سالگی میرفتم سالن ژیمناستیک دانشگاه تهران و یه بار که والدین اومده بودن برای تماشای برنامهُ پایانی سال و خاله جون جونیِ من هم اومده بود من و دخترخاله ام رو ببینه از ترس مسابقه ندادم. و همه اش گریه کردم و خاله ام منو برد پیش خودش نشوند تو تماشاچی ها. بعد از اینکه مسابقه تموم شده بود و ما رفتیم نزدیک دشک که دختر خاله امو برداریم من تمام روتین ام رو انجام دادم و این مربی بیچاره امون نمیدونست چیکار کنه. چندوقت پیش داشتم بخودم نق میزدم که چرا اینقدر زود حوصله ام سر میره و نا امید میشم از تلاش کردن و نتیجه نگرفتن . بعد بخودم گفتم اگر حوصله ام کمِ عوض اش هیچ وقت وسط کار ول نمیکنم و همیشه چیزی رو که شروع کردم تموم میکنم. الان که بهش فکر میکنم میبینم ظاهراً بچه که بودم اینطورا نبوده و من هم وسط کار ول میکردم و نا امید میشدم: الان فکر میکنم من کم کم یاد گرفتم که کار ها مو نیمه کاره رها نکنم. چه میدونم شاید حوصله و صبر برای نتیجهُ دلخواه هم چیزی باشه که با تمرین بهتر بشه.

لااقل میتونم امیدوار باشم که بهتر میشه

...


تشک*


0 comments: