Friday, August 1, 2008

شهربازی با بازی های بی پایان

از شهر بازی بدم میاد. شاید از هر محیطی که بشه تو شلوغی اش گم شد بدم میاد. ولی شهربازی ها دلشوره ای عجیب در من ایجاد میکنند. فقط ترس از هیجان های کاذبی که بوسیلهُ ماشین های غول اسا ایجاد شده نیست که باعث شده از لونا پارک ها و شهربازی ها بدم بیاد؛ بیشترِ اون دلشوره و ترس، بخاطر یاد اوری خاطرات تلخِ سالهای کودکی است؛ سالهایی که با شهربازی و مینی بوس های ابی رنگ ادغام شده. صبح های زودی که روبروی شهربازی منتظر میشدیم و کم کم گروه بزرگی بودیم در انتظار مینی بوس هایی با پرده های کثیف و همیشه بسته که قرار بود ما رو برای ملاقات ببره: ملاقات هایی کوتاه و نامنظم که با شهربازی شروع میشد و انگار هنوز هم تموم نشده.

و کابوسی که من بار ها و بارها دیدم: خواب دیدم که از دیوار های بلند بالا رفتم و در راهرو های طویل دویدم و تو رو از اتاقک کوچک سلولی تاریک بیرون اوردم و ما دوتایی خودمون رو به خاله جون جونی رسوندیم که با یه ماشین قدیمی جلوی شهربازی منتظر ماست. ولی وقتی به خاله جون جونی میرسم و توی ماشین اش میشینم تو با من نیستی

...

0 comments: