Wednesday, November 11, 2009

آناتومیِ من


گوش ام خراشید از شنیدن فریادِ کذبِ سکوتش.
چشمم خیس شد از دیدن تکه های دل اش.
گلوم خشکید از قلقلک بغض های فرو خوردش.

سوختم، از اینکه به خواسته هاش نرسید.
گُر گرفتم، از اینکه کت بستهُ شَبحی از آرزوهاش شد.
لرزیدم، از اینکه نمیتونم جلوی این تحقیر مدام رو بگیرم.

دل ام گرفت، که چرا نفهمیدم
...

Monday, November 9, 2009

عمه بیکار و تولد شنتیا

نهار اخرین روز سمینار که تموم شد، یکی از عزیزترین استادان ام رو همراهی کردم تا ماشینش؛ یکی از پیشکسوتان در هنر امریکای لاتین است که این سمینار قسمتی اش به افتخار بازنشستگی او بود. بیرون بارون میبارید. بعد از رفتن او من هم بار و بندیل رو برداشتم و به بارون زدم.

در حال قدم زدن و خیس شدن به شنتیا زنگ زدم . شنتیا اینا چند ماهی هست که رفتن خونه خودشون. قبلا گفتم. خونهُ نقلی دو خوابه راحتی است. زنگ خورد. شنتیا برداشت.
میگه: چیه؟
میگم: من ام.
- چرا زنگ زدی مبایل ات تموم میشه.
-تولدت مبارک نوه ارشد. زنگ زدم اینو بگم!
- (با یه غروری تو صداش) مگه امشب نمیای؟
- میگم خوب تو ساعت ۵ بعد از ظهر بدنیا اومدی من هم ساعت ۵ باید تبریک بگم؛ وقتی پرستار اوردت اونقدر چشم و ابروت قشنگ بود...
میپره تو حرفم که: عمه آینه نشو. یه چیزی بگو بدرد بخوره. من الان کار دارم.
تلفن رو میذاره. به مبایل شقا زنگ میزنم و به شقا هم تبریک میگم تولد پسرک اش رو، که اگر شقا نبود این وورجک هم نبود. شقا میگه الان تو زنگ زده بودی. تایید میکنم. شقا میگه: شنتیا تلفن رو گذاشته و وقتی پرسیدم کی بود گفته: هیچکی. عمه بیکار شده زنگ زده.

...


*صد سال به از این سال ها رایان ام

Thursday, November 5, 2009

با شما هراسی نیست

برای شما مینویسم که،
دلتنگی مجال نمیدهد!

به شما میگویم که،
هوس هایی هستند که از ماُالشعیر تگری خواستنی تر باشد،
و دوستانی که از قسمت کردن هندوانه ای پر اب با انها هراسی نیست،
و گلاب هایی که رد پای وجودشان از خاطرهُ ریه ها نمیرود،

و شما از یاد نبرید که،
هر روز که دوستی را درسیاه چال میکنند
بوی گلاب وجودش حجتی بر ادامه راه میشود

...

برای شما*

Wednesday, November 4, 2009

از قضا

اگه هرروز خدا هم ۱۰ دقیقه زودتر از استاد بری سر کلاس، استاد از قضا اون روزی رو که جای پارک گیرنمیاوردی و سر و دل ات بهم میپیچیده و از در و دیوار برات ریخته بوده و ۱۰ دقیقه دیر رسیدی رو یادش میمونه

...

Friday, October 30, 2009

زنگ تفریح سر ظهر


ظهر که از سمینار برگشتم، خونه خالی بود. بوی پرتغال و لیمو شیرین همه جا رو پرکرده بود. رفتم سر یخچال. برای خودم لقمه نون پنیر و گوجه گرفتم. چای دم کردم. کارتون تام و جری رو گذاشتم و به خودم اجازه دادم که بعد از این زنگ تفریح کودکانه به مشق هام روی رابطه زیبای و هنر کیتچ* فکر کنم.

دیروز هم همش به این فکر بودم که یاد نگرفتم بدون احساس بد گناه و خودخواهی به خودم زنگ تفریح بدم. به تمرین بیشتری احتیاج دارم

...

*هنرپر زرق و برق و عامه پسند

Tuesday, October 27, 2009

کوچه پس کوچه

سردمه؛ چیز تازه ای نیست من همیشه دست و پام یخه و گاهی هم مثل امروز توی دلم یخ کرده. ته ته اش یه جوری که رگ هام میلرزند.

شنتیا اومد کنار پنجره که بیرون رو ببینه. پنجره کثیفه. زیر لب یه چیزایی میگه. میگم عمه چی شده چرا غرغر میکنی. میگه دارم انتقاد سازنده میکنم. مگم به چی داری انتقاد میکنی؟ میگه به زهرا خانم که شیشه رو تمیز نکرده. میگم خوب زهرا خانم که اینجا نیست؛ باید به خودش بگی. میگه نه اونجوری ناراحت میشه دیگه پاستیل برام نمیاره. میگم و میگه ...

از کودکی یادمیگیریم که حرفا و ناراحتی ها رو مستقیم مطرح نکنیم و به کوچه پس کوچه بزنیم. رو راست بودن خرج داره از پاستیل شنتیا تا لرزش رگهای من.

آزادراه ها از پس کوچه ها سردترند
...

Sunday, October 25, 2009

اَسراری در اِصرار ...

این توضیحی است بر دل دلانهُ خلاص* که به نظرم لازم بود جداگانه گذاشته شود :

... ادم های کمی خواهر شوهر رو میخونن و ممنون از اینکه همتون نگران درستی دیکته نوشته های من هستید. خوب دیکته ام بده و همیشه بد بوده ولی این اَسرار (در قطعه خلاص) همون جمع سِر است. یعنی پنهانی و رازگونه و نه اصرار. که انجا بر میگردد به اینکه مخاطب متن خلاص پنهانی به من گفت.

منظور من این دوگانگی پنهانی بودن و اشکار کردن با گفتن بوده است: یعنی به جای اینکه بگویم چرا بارها به سِر و اشکار مرا مجاب کردی که اشتباه کرده ام، یک بار حتی به سر با خود نگفتی که و به باور خود شک نکردی ...

بماند که نه معنای این دل دلانه در این توضیح جایی دارد و نه بازی گونگی بین سِِر و اشکار یا اَسرار و اِصرار که برای خوانندگان نگران و اشنا به غلط های من پیش میاید.

شاید بلند پروازی شاعرانه بوده که در اینجا ان هم مطرح نیست.

و اما دلیل این توضیح بعد این همه مدت این بود که این بار این مامان موشی بود که نگران دیکته من شده ؛ که ای وای این بچه ام بخاطر اینکه دبستان نرفته و تو خونه بهش خودم درس دادم اینجور شده و دیکته اش به طرز فجیعی ضعیف شده.

و اینکه من میخواستم بگم
نه مامانی جونم، مامان موشیِ من، بیچاره جونم هر انچه من امروز میدانم بخاطر تو و درس های بیدریغ و بیپایان توست؛
که تو بلد راهی و من سپید بخت شدم روزی که بی اختیار امدم و تو مادرم بودی
...