گوش ام خراشید از شنیدن فریادِ کذبِ سکوتش.
چشمم خیس شد از دیدن تکه های دل اش.
گلوم خشکید از قلقلک بغض های فرو خوردش.
سوختم، از اینکه به خواسته هاش نرسید.
گُر گرفتم، از اینکه کت بستهُ شَبحی از آرزوهاش شد.
لرزیدم، از اینکه نمیتونم جلوی این تحقیر مدام رو بگیرم.
دل ام گرفت، که چرا نفهمیدم
...