Friday, June 5, 2009

مناظرات اقایان

خوب هیچی اقا دروغ چرا تا قبر همین ا ا ا پس:

مناظره اقای میر حسین با رضایی تا حالاش که بهترین بوده بنظرم. چون طفل معصومی ها جفت شون واقعا به برنامه پرداختن.
دیگه اینکه اقا من عجیب داره از این رضایی خوش ام میاد. و گاهی در رویا و کابوس به این باور میرسم که شاید ما به یه رضا شاه دیگه احتیاج داریم که بلکه حقوق شهروندی رو زورچپون کنه بهمون. خلاصه بنظرم که دیکتاتوری اونقدرا هم بد نیست.

اق داداشمون فرمودند: غصه نخور چون هزارماشالله به عنوان یه مینی دیکتاتور باید هم اینطور فکر کنی!

در ضمن بنده مینی دیکتاتور هستم چون شنتیا، عمه قربونش بره دیکتاتور بزرگ خانه ما هستند.


تا زود زود
...

Wednesday, June 3, 2009

انتخابات ریاست جمهوری ایران ۱۳۸۸

بخش هایی از ایمیل من به دوستم در بارهُ انتخابات ریاست جمهوری ایران:

...بعد از دو ماه کلنجار رفتن بین رای دادن و رای ندادن من به این نتیجه رسیدم که بایست رای بدهم. الایحال من معتقدم که این انتخابات انتخاباتی مطالبه محور است، در مقابل انتخابات سال های گذشته که کم و بیش شخص محور بودند. به همین دلیل بیسوادی شیخ در مقابل عالم بودن میرحسین مرا نمی ازارد.

احتمال بسیار کمی دارد که به میر حسین که اصولگراست و خطِ امامی بودنش از اوایل انقلاب تا بحال تغییری روبه رشد نیافته است رای بدهم.

برای من مهمترین مسائل به ترتیب اینهاست:
۱- روابط بین المللی ایران (که شامل مسائل هسته ای ، جنگ افروزی ، تحریم های اقتصادی و رابطه با امریکا و ... است)
۲- مشکلات اقتصادی بخصوص در زمینه کار و تولیدات داخلی.
۳- حقوق مدنی و شهروندی ( حقوق بشر، حقوق زنان و ازادی های فردی) است.

برایم روابط بین المللی مهم است چرا که کشورم را بخشی از دنیایی میبینم که به ممد اینترنت کوچکتر هم شده و روابط جای جای مختلف اش بر هم مستقیم تر از قبل اثر میگذارد. در زمانی هستیم که جنگ و فقر اقتصادی دو تهدید جدی برای ایران از سوی کشورهای هراسیدهُ غربی است. راه چاره بر این دو تهدید نیاز به دوراندیشی در برنامه ریزی برای روابط بین المللی را دوچندان میکند.

این ها مرا وامیدارد که اولویت اول ام را که حفظ حقوق و ازادی های فردیست به روابط بین الملل بدهم. و احساس ام این است که در این مورد کروبی گزینهُ بهتریست. از یاد نبریم که مهمترین خصوصیت خط امام ضد امپریالیست بودن ان است که این مرا میترساند چرا که با ان ضد امریکایی بودن هم میاید. هرچند ریس جمهور تازه منتخب امریکا ( باراک اوباما) روش و شیوه ای صلح مأب دارد ولی هنوز ترس از حمله نظامی و تحریم های خشن اقتصادی امریکا و کشورها همرآی اش به ایران در دلم هست.

بنابر همه اینها من بیشتر مایل به شیخ هستم تا میرحسین

باسلام
...


فارسی، رفیق من

مینویسم که یادم نرود هنوز شاعرانه ترین زبانی که میدانم فارسی است؛
که خلاقترین زبانی که میشناس ام فارسی است؛
که برای اینکه زیرک ترین ،خواهرشوهرانه ترین و خموش ترین دنیا باشم باید به این زبان گپ بزنم
که بدون فارسی یتیم میشوم،
که از برادر افغان و خواهر تاجیک و عموی ازبک و همخانه هایم دور میشوم
که من به زبان فارسی و تمام اضافات ترکی و عربی و فرنگی اش میبالم

...






Saturday, May 16, 2009

سیگار هایی که نکشیدیم


مرا ببر
وقتی که خسته ام
وقتی که له و لورده ام
مرا ببر

مرا از اینجا ببر

...

Thursday, April 23, 2009

گلوی سرد

سردی نوشابه همینطور که از گلوم پایین میره رد سردی از عرق جا میذاره رو پشتم.
این روز ها به تو فکر میکنم و به درد دست ات و به زبونی که بند امده از دلی تنگ و دردی مستمر.
تو دلم با تو حرف میزنم، همونطور که با اصغر. انگار تو رو هم از من گرفتن!

توی این فاصله لعنتی گم شدم و تو رو هم گم کردم؛
چرا من اینقدر دیر پیدات کردم؛
چرا موسیقی ات رو دیر شنیدم؛
چراهمخونی امون ما رو زودتر همزبون نکرد

داداشی، اخه چرا؟
...

Thursday, March 19, 2009

دلجویی

رخت چرک ها افتادن روی میز کنار کیف چرمی لوازم ارایش؛

دل ام هر دم می شورد
اما خانه ام را من، به زور، سالی به سالی گرد میگیرم ...

دلِ شور رفته ام
دلشوره ای که من ام
دل ای که ترسان میشود و میشورد و طغیان میکند
دلی که فراری است
دلی که خانه ای ندارد که خود خانه بداند

دلِ من، دلِ من، دلِ من
از تو میجوید
...

Wednesday, February 18, 2009

گشاد گشاد خندیدن

اومدم دل دلانه بنویسم، دیدم امروز دل دلانه ام نمیاد.

شنتیا خوشحال چون تولد باباش بوده ولی همه برای اون کادو اوردن
شقا هم خوشحال چون بابای شنتیا از تولدش فقط کیک گیرش اومد و اونم نمیتونه زیاد بخوره بخاطر قند و چربی خون (کلا وسواس داره این خان داداش ما رفته ازمایش خون ۲ میلونیوم درصد کلسترول اشون بالای نرم بوده!)
خواهر شوهر هم که خدا براش همیشه خوب بخواد راضی به رضای عروس عزیز!
و
هما جون که گفتم شک داشتیم که بارداره خوب شک امون درست بود و بالاخره بعد از چند ماه برادر و عروس اعلام حاملگی کردند و ما هم کلی خوشحالی کردیم. و بعد هما گفت که چرا ما ها اصلا تعجب نکردیم از این خبر، که شقای طفلی هم نه گذاشت نه برداشت گفت:‌والا هما جان اگر کسی از شکم ات که هنوز کوچولِ نفهمه از بس گشاد گشاد راه میری میشه حدس زد. بعد داداشی اومد درست اش کنه گفت: چی میگی شقا هما همیشه اینجوری راه میره. همه خندیدیم هما هم کلی خندید. بعد یه هو شنتیا گفت: اره خاله هما خنده هاش خیلی گشاد گشاد شده! خدای مشاهده است این شنتیا: راست میگه هما از چند ماه پیش بیشتر میخنده

فقط بابای شنتیا ناراحته چون نه کیک داره نه کادو
...